شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
26 مهر 1385
نشانی

خانه دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار 

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور 

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

 

سهراب سپهری 
 


 
19 مهر 1385
عاشق صادق

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن  

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم

مرا گر عاشق صداق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو

ز جنت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن
 

 

 

 

 

 

 

حمید مصدق


 
12 مهر 1385
سکوت


زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .

 

ک.م


 
7 مهر 1385
در آمیختن

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

 

از بهار

حظ ّ تماشائی نچشیدم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

 

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه نا سیراب.

 

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سرا پا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

احمد شاملو


 
5 مهر 1385
با خویشتن نشستن ... در خویشتن شکستن

دیگرزمان، زمانه  مجنون  نیست

 فرهاد،

در بیستون مراد نمی جوید ،

زیرا  بر آستانه خسرو،

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است .

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها،

آن شور عشق

عشق به شیرین را،

از یاد برده است .

تنهاست گرد باد بیابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست

دیگر سراغ  مجنون،

آن دلشکسته عاشق محزون رام را

از باد و از درخت نمی گیرند

زیرا که خاک خیمه ابن سلام  را

خادم ترین و عبدترین خادم

مجنون دلشکسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتی

لیلی

دلاله محبت  مجنون است !!

 

ای دست من به تیشه توسل جو،

تا داستان کهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگیزی .

ای اشتیاق مرگ

در من طلوع کن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام می کنم

 

 

 

حمید مصدق 


 
4 مهر 1385
شعر

چون پرنده ای که سحر
با تکانده حوصله اش
 می پرد ز لانه ی خویش
 با نگاه پر عطشی
 می رود برون شاعر
 صبحدم ز خانه ی خویش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست
 یا که هست ، می نگرد
آن شکسته پیر گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتری که پرد
در رهش گذرگاهش
 هر خروش و ناله که هست
 یا که نیست ، می شنود
 ز آن صغیر دکه به دست
 و آن فقیر طالیع بین
و آن سگ سیه که دود
ز آنچه ها که دید و شنید
 پرتوی عجولانه
در دلش گذارد رنگ
 گاه از آنچه می بیند
 چون نگاه دویانه
 دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صید خود در اوج اثیر
جوید و نمی جوید
 یا بسان آینه ای
 ز آن نقوش زود گذر
 گوید و نمی گوید
با تبسمی مغرور
 ناگهان به خویش آید
 ز آنچه دید یا که شنود
در دلش فتد نوری
وین جوانه ی شعر است
 نطفه ای غبار آلود
 قلب او به جوش آید
 سینه اش کند تنگی
 ز آتشی گدازنده
 ارغنون روحش را
 سخت در خروش آرد
 یک نهان نوازنده
زندگی به او داده است
 با سپارشی رنگین
 پرتوی ز الهامی
شاعر پریشانگرد
راه خانه گیرد پیش
 با سریع تر گامی
باید او کند کاری
 کز جرقه ای کم عمر
 شعله ای برقصاند
 وز نگاه آن شعله
یا کند تنی را گرم
یا دلی را بسوزاند
 تا قلم به کف گیرد
خورد و خواب و آسایش
 می شود فراموشش
 افکند فرشته ی شعر
سایه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
 نامه ها سیه گردد
خامه ها فرو خشکد
 شمعها فرو میرد
 نقشها برانگیزد
 تا خیال رنگینی
 نقیش شعر بپذیرد
 می زند بر آن سایه
 از ملال یک پاییز
از غروب یک لبخند 
 انتظار یک مادر
 افتخار یک مصلوب
اعتماد یک سوگند
 روشنیش می بخشد
 با تبسم اشکی 
 یا فروغ پیغامی
 پرده می کشد بر آن
از حجاب تشبیهی
 یا غبار ایهامی
و آن جرقه ی کم عمر
 شعله ای شود رقصان
 در خلال بس دفتر
تا که بیندش رخسار ؟
تا چه باشدش مقدار ؟
 تا چه آیدش بر سر ؟

 

مهدی اخوان ثالث



 
3 مهر 1385
وصل

آن تیره مردمکها آه
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
دیدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون اانعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
 انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم

 

فروغ فرخزاد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 57221


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...