شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو
موضوع بندی

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
4 مهر 1385
شعر

چون پرنده ای که سحر
با تکانده حوصله اش
 می پرد ز لانه ی خویش
 با نگاه پر عطشی
 می رود برون شاعر
 صبحدم ز خانه ی خویش
در رهش ، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست
 یا که هست ، می نگرد
آن شکسته پیر گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتری که پرد
در رهش گذرگاهش
 هر خروش و ناله که هست
 یا که نیست ، می شنود
 ز آن صغیر دکه به دست
 و آن فقیر طالیع بین
و آن سگ سیه که دود
ز آنچه ها که دید و شنید
 پرتوی عجولانه
در دلش گذارد رنگ
 گاه از آنچه می بیند
 چون نگاه دویانه
 دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صید خود در اوج اثیر
جوید و نمی جوید
 یا بسان آینه ای
 ز آن نقوش زود گذر
 گوید و نمی گوید
با تبسمی مغرور
 ناگهان به خویش آید
 ز آنچه دید یا که شنود
در دلش فتد نوری
وین جوانه ی شعر است
 نطفه ای غبار آلود
 قلب او به جوش آید
 سینه اش کند تنگی
 ز آتشی گدازنده
 ارغنون روحش را
 سخت در خروش آرد
 یک نهان نوازنده
زندگی به او داده است
 با سپارشی رنگین
 پرتوی ز الهامی
شاعر پریشانگرد
راه خانه گیرد پیش
 با سریع تر گامی
باید او کند کاری
 کز جرقه ای کم عمر
 شعله ای برقصاند
 وز نگاه آن شعله
یا کند تنی را گرم
یا دلی را بسوزاند
 تا قلم به کف گیرد
خورد و خواب و آسایش
 می شود فراموشش
 افکند فرشته ی شعر
سایه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
 نامه ها سیه گردد
خامه ها فرو خشکد
 شمعها فرو میرد
 نقشها برانگیزد
 تا خیال رنگینی
 نقیش شعر بپذیرد
 می زند بر آن سایه
 از ملال یک پاییز
از غروب یک لبخند 
 انتظار یک مادر
 افتخار یک مصلوب
اعتماد یک سوگند
 روشنیش می بخشد
 با تبسم اشکی 
 یا فروغ پیغامی
 پرده می کشد بر آن
از حجاب تشبیهی
 یا غبار ایهامی
و آن جرقه ی کم عمر
 شعله ای شود رقصان
 در خلال بس دفتر
تا که بیندش رخسار ؟
تا چه باشدش مقدار ؟
 تا چه آیدش بر سر ؟

 

مهدی اخوان ثالث



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 63372


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...