شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
29 مرداد 1386
تنهای منظره

کاج های زیادی بلند

زاغ های زیادی سیاه

آسمان بی اندازه آبی

سنگچین ها تماشا تجرد

کوچه باغ فرا رفته تا هیچ

ناودان مزین به گنجشک

آفتاب صریح

خک خشنود

چشم تا کار می کرد

هوش پاییز بود

ای عجیب قشنگ

با نگاهی پر از لفظ مرطوب

مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ

چشم هایی شبیه حیای مشبک

پلک های مردد

مثل انگشت های پریشان خواب مسافر

زیر بیداری بیدهای لب رود

انس

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادرک پاشیده

فکر

آهسته بود

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند

در کجاهای پاییزهایی که خواهد آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

حرف خواهد زد ؟

 

سهراب سپهری


 
24 مرداد 1386
گفتی که باد مرده است

گفتی که:

باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خاک نیفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!

گفتی:

بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

این را،من

همچون تبی

درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!

آنان که سهم شان را از باد

با دوستان قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

 زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !

آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.

گفتند:

باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!

گفتی:

 نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام

 

اخمد شاملو



 
15 مرداد 1386
زندانی

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنها تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

حمید مصدق 


 
10 مرداد 1386
سرگشتگی

دوران تسلسل

سرگشتگی هر بشر بر زمین

چگونه زیستن را کجا

                         چگونه باید آموخت ؟

تصٌور زیبا زیستی

                       در ورای تصویر

سر گشتگی ست این

فاجعه دوران

سلاخی عاشق و معشوق

دوستی ها سر سپرده بر بالین نفرت

و سوگواری بسوگ نشستگان

چگونه زیستن را کجا باید آموخت ؟؟؟

 

ک.م


 
9 مرداد 1386
بوسه

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست ؟ 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند 

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند  

زیر لب غمناک خواند  

ناله زنجیرها بر دست من 

 

گفتمش

        آنگه که از هم بگسلند ؟ 

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ 

در دل من با دل او می گریست 

 

گفتمش 

   بنگر در این دریای کور 

         چشم هر اختر چراغ زورقی است...

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا پیروان !‌ کز نیمه راه 

می کشد افسون شب در خواب شان 

 

گفتمش 

        فانوس ماه 

               می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت

     اما

         در شبی این گونه گنگ

                   هیچ آوایی نمی آید به گوش 

 

گفتمش 

       اما دل من می تپد

                 گوش کن اینک صدای پای دوست  !

گفت 

       ای

            افسوس در این دام مرگ 

                         باز صید تازه ای را می برند 

                                               این صدای پای اوست  

 

گریه ای افتاد در من بی امان 

             در میان اشک ها پرسیدمش

                                   خوش ترین لبخند چیست ؟

 

شعله ای در چشم تارکش شکفت

             جوش خونن در گونه اش آتش فشاند

 

گفت

       لبخندی که عشق سربلند

                 وقت مردن بر لب مردان نشاند  

 

من ز جا برخاستم 

                        بوسیدمش ...

 

هوشنگ ابتهاج



 
7 مرداد 1386
آشتی
اقیانوس است آن:
ژرفا و بی‌کرانه‌گی،
پرواز و گردابه و خیزاب
 
  بی آنکه بداند.

کوه است این:
شُکوه ِ پادرجایی،
فراز و فرود و گردن‌کشی
 
  بی این که بداند.

مرا اما
 
  انسان آفریده‌ای:
ذره‌ی بی شکوهی
 
  گدای پَشم و پِشک ِ جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشت ِ قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
 
  کُل باشی.

مرا انسان آفریده‌ای:
شرم‌سار ِ هر لغزش ِ ناگزیر ِ تن‌اش
سرگردان ِ عرصات ِ دوزخ و سرنگون ِ چاه‌سارهای عَفِن:
یا خشنود ِ گردن نهادن به غلامی‌ تو
سرگردان ِ باغی بی‌صفا با گل‌های کاغذین.

فانی‌ام آفریده‌ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرف ِ آفرینه‌گان ِ تواَم من:

 

با من

 
  خدایی را
 
  شکوهی مقدّر نیست.


 

 نقش ِ غلط مخوان
 
  هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوه‌ی سیال ِ ظلمات ِ درون.
کوه نیستی
خشکینه‌ی بی‌انعطافی محض.
انسانی تو
سرمست ِ خُمب ِ فرزانه‌گی‌یی
که هنوز از آن قطره‌یی بیش درنکشیده
از مُعماهای َ سیاه سر برآورده
هستی
 
  معنای خود را با تو محک می‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی‌گذری
 
و دایره‌ی حضورت

 

جهان را

 
  در آغوش می‌گیرد.

نام ِ تواَم من
به یاوه معنایم مکن!
 
احمد شاملو

 
6 مرداد 1386
لاله های سرخ

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قد بت من کشیده اند  

زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها 

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند 

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

آتش فکنده اند به خرمن مرا و ، خویش

منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند 

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردم کشیده اند 

کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند 

حال دلم مپرس و به چشمان من نگر

صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند 

سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها

همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند

 

سیمین بهبهانی


 
2 مرداد 1386
جخ امروز از مادر نزاده‌ام...
جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

 
  نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بی‌قاتق ِ سفره‌ی بی‌برکت ِ ما بود.

اعراب فریب‌ام دادند
بُرج ِ موریانه را به دستان ِ پُرپینه‌ی خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سیاه نشاندند و
گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
  که رافضی‌ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
  که قِرمَطی‌ام دانستند.
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان یک‌دیگررابکشیم و
                                                        این
                                            کوتاه‌ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود!

به یاد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بی‌قدر ِ عورت ِ ما بود.

خوش‌بینی‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را
 
  هنوز از چشم
 
  خونابه روان است.

کوچ ِ غریب را به یاد آر
از غُربتی به غُربت ِ دیگر،
تا جُست‌وجوی ایمان
 
  تنها فضیلت ِ ما باشد.
به یاد آر:
تاریخ ِ ما بی‌قراری بود
نه باوری
نه وطنی.

نه،
جخ امروز
 
  از مادر
 
  نزاده‌ام...

 

احمد شاملو


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 57213


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...