شـــــــاعران ســــــپید
  
 این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر افراد با شعر معاصر ایران ایجاد شده ... امید وارم مورد استفاده دوستان و کاربران عزیز قرار گرفته باشد
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
28 اسفند 1386
نگاه آشنا

ز چشمی که چون چشمه آرزو 

پر آشوب و افسونگر و دل رباست

به سوی من اید نگاهی ز دور

نگاهی که با جان من آشناست

تو گویی که بر پشت برق نگاه

نشانیده امواج شوق و امید

که باز این دل مرده جانی گرفت 

 سرایمه گردید و در خون تپید 

نگاهی سبک بال تر از نسیم

روان بخش و جان پرور و دل فروز

برآرد ز خکستر عشق من

شراری که گرم است و روشن هنوز 

یکی نغمه جو شد هماغوش ناز 

در آن پرفسون چشم راز آشیان

تو گویی نهفته ست در آن دو چشم 

نواهای خاموش سرگشتگان

ز چشمی که نتوانم آن را شناخت 

 به سویم فرستاده اید نگاه

تو گویی که آن نغمه موسیقی ست

که خاموش مانده ست از دیرگاه

از آن دور این یار بیگانه کیست ؟

که دزدیده در روی من بنگرد 

چو مهتاب پاییز غمگین و سرد 

که بر روی زرد چمن بنگرد

به سوی من اید نگاهی ز دور

ز چشمی که چون چشمه آرزوست

قدم می نهم پیش اندیشنک 

خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست

هوشنگ ابتهاج


 
9 مرداد 1386
بوسه

گفتمش

شیرین ترین آواز چیست ؟ 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند 

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند  

زیر لب غمناک خواند  

ناله زنجیرها بر دست من 

 

گفتمش

        آنگه که از هم بگسلند ؟ 

خنده تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره برین امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ 

در دل من با دل او می گریست 

 

گفتمش 

   بنگر در این دریای کور 

         چشم هر اختر چراغ زورقی است...

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف

ای دریغا پیروان !‌ کز نیمه راه 

می کشد افسون شب در خواب شان 

 

گفتمش 

        فانوس ماه 

               می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت

     اما

         در شبی این گونه گنگ

                   هیچ آوایی نمی آید به گوش 

 

گفتمش 

       اما دل من می تپد

                 گوش کن اینک صدای پای دوست  !

گفت 

       ای

            افسوس در این دام مرگ 

                         باز صید تازه ای را می برند 

                                               این صدای پای اوست  

 

گریه ای افتاد در من بی امان 

             در میان اشک ها پرسیدمش

                                   خوش ترین لبخند چیست ؟

 

شعله ای در چشم تارکش شکفت

             جوش خونن در گونه اش آتش فشاند

 

گفت

       لبخندی که عشق سربلند

                 وقت مردن بر لب مردان نشاند  

 

من ز جا برخاستم 

                        بوسیدمش ...

 

هوشنگ ابتهاج



 
28 تیر 1386
ارغوان

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است  

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد  

که هوا هم اینجا زندانی ست  

هر چه با من اینجاست  

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست  

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان  

این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می اید ؟ 

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است 

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر  

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟ 

ارغوان خوشه خون 

بامدادان که کبوترها 

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر  

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را  

بر زبان داشتهباش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

 


 
20 بهمن 1385
غروب

درختی پیر 

شکسته خشک تنها گم  

نشسته در سکوت وهمنک دشت  

نگاهش دور 

فسرده در غروب مرده دلگیر

و هنگامی که بر می گشت 

کلاغی خسته سوی آشیان خویش

غم آور بر سر آن شاخه های خشک 

فروغ واپسین خنده خورشید 

شد خاموش

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

 


 
31 شهریور 1385
بوسه

گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمکینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
 زیر لب غمناک خواند
 ناله زنجیرها بر دست من
 گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
 خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدن از دردی که تلخ
 در دل من با دل او می گریست
 گفتمش
 بنگر در این دریای کور
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست

لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا ش یروان !‌ کز نیمه راه
 می کشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 می دهد از چشم بیداری نشان
 گفت
 اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
 گفتمش
 اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تارکش شکفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسیدمش

 

هوشنگ ابتهاج


 
13 شهریور 1385
نیلوفر

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را


 
17 مرداد 1385
فلق

ای صبح، ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستان آمدنت سر بریده اند!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 57176


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی !  که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .


شناسنامه کامل من...